تبليغاتX
.*•.ღ♥ღرویا با یه دنیا دلتنگی ღ♥ღ.*•.

.*•.ღ♥ღرویا با یه دنیا دلتنگی ღ♥ღ.*•.

در برهوت بی کسی تنهاتو همزادمنی

خداحافظی رویا با دنیاش....

روي قبرم بنويسيد كبوترشدورفت

زيرباران غزلي خواند دلش ترشدورفت

چه تفاوت كه چه خورده است غم دل يا سم

آنقد غرق جنون بود كه پرپرشدورفت

روز ميلاد همان روز كه عاشق شده بود

مرگ با لحظه ي ميلاد برابرشدورفت

اوكسي بودكه از غرق شدن مي ترسيد

عاقبت روي تن ابر شناورشدورفت

هرغروب از دل خورشيدگذر خواهد كرد

دختري ساده كه يك روز كبوتر شدورفت

[ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


کجایی دردت به جونم؟؟؟

هيشكي خبر نداره چقد هواتو كردم

چقد دلم مي خواد باشي دورت برگردم

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

[ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


منو تنها نذار عشقم.........

منو تنها نذار عشقم، کسی که  روت قسم می خورد اسیر کج خیالی بشه،منو تنها نذار عشقم،مگه این گریه ها خواهش نیست؟؟اگه باهم نمی سازیم راه حلش جدایی نیست،منو تنها نذار عشقم که من تنهات نمی ذارم نگو که واهمه داری صبوری کن.... دلم می خواد ببینی من چه فرقی باهمه دارم....اگه از دست آدمهاهمش  تیشه به ریشه ام می شد  نمی مردم ، واسه اینکه یکی مث تو پیشم بود..شکنجه دیدم از دوریت که گریه اعتراف شد...همین دنبال تو گشتن یه جورایی طوافم شد....تنهام نذار عشقم منم سهمی ازت دارم همین یه دلخوشی رو دارم ...منوتنها نذار عشقم

صبوری کن،تحمل کن عشق من

                  فقط ببین من چه فرقی باهمه دارم

 

[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


عجب!!!!!!!

یه استادی بود هر سری میومد سر کلاس به دختر خانمها تیکه میانداخت.
یه روز دخترا تصمیم گرفتند با اولین تیکه ای که انداخت از کلاس برن بیرون....
قضیه به گوش استاد رسید (میدونید كه، توسط عده ای از آقا پسرهای جان بر كف!!!)، جلسه بعد استاد کمی دیر اومد سر کلاس و برای توجیه دیر آمدنش گفت: از انقلاب داشتم میومدم، دیدم یه صف طولانی از دخترا تشکیل شده، رفتم جلو پرسیدم، گفتند با کارت دانشجویی شوهر میدن!
دخترا پا شدند كه برن بیرون، استاد گفت: کجا میرید، وقتش تموم شد، تا ساعت 10 بود...

[ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


سلام خدای خوبم...

سلام ای خدایی که همیشه ودرهمه حال صدای منومی شنوی،سلام ای خدایی که همیشه بخشش بی نهایت تو لطف ومهربونی تو امیدزندگی رادر من زنده می کنه،سلام ای خدایی که وقتی احساس می کنم دوسم نداری زندگی برام مفهومی نداره .من زیباترین احساساتمو مدیون توهستم ازتو ممنونم بخاطر همه ی فرصتهایی که به من دادی ،بخاطر مهربونیات که همیشه مثل چتری روی سربی پناه من بوده ومن رو از هلاکت ونابودی زیر بارون بلا حفظ کرده .ازتو ممنونم بخاطر اینکه صدای گریه های منو،صدای خستگی های منو،صدای بی پناهی منوشنیدی کمکم کردی .بدی هامو دیدی ودم نزدی وهیچوقت پنجره امیدتو به روم نبستی.ای خدای مهربون دوست دارم ودوست دارم دستم داشته باشی.منوببخش اگه گاهی وقتهاتورو نمی بینم وازتو دور می شم منو ببخش اگه گاهی وقتها قدر نشناس وناشکری می شم .من بجزتو سنگ صبوری ندارم .کیه که بجزتو بهترین هارو برام بخواد؟کیه که بجزتو منو بخاطر خودم دوست داشته باشه؟کیه که بجز عیبهای منو بپوشونه وزیبایی های کوچیکه منو بزرگ کنه؟کیه بجزتو که شادی وغم های منو درک کنه وباهم قبول کنه؟دستاموبه سوی تو بلندمی کنم وباتموم وجودم فریاد می زنم ای رحمت بی انتها ای مهرون بی نهایت عاشقانه دوست دارم .دستامو رها نکن که من می ترسم ،می ترسم به دستایی بجز تو پناه ببرم ،نگاهتو ازمن دریغ نکن که نگاهتو آینه تموم خوبی ها وزیبایی هاست.سرمو روبه آسمون می گیرم وآغوششمو رو به سوی تو باز می کنم .ای کسی که تا ابد آغوش گرم مهربونت پذیرای بنده های زجرکشیده ورنجور ودل شکسته ست.احساسمو عشقمو به تو هدیه می کنم که تو لایق ترینی.....

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

[ دوشنبه هجدهم مهر 1390 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


گناه من عاشق شدن بود ، اشتباه من با تو ماندن بود .
آغازی شیرین، اما قصه ای تلخ از عشق من و تو.
کاش قصه عشقمان همچو آغازش شیرین بود، همان قصه ای که تو مجنون بودی و من لیلی تو
گناه خویش را میپذیرم اما افسوس که دیگر راهی برای بازگشت ندارم و تمام پلهایی که با شوق و شور از آنها عبور میکردم شکسته شده اند.
اما با خود عهد بسته ام حالا که گناه کردم دیگر اشتباه نکنم.
تنها من مانده ام و یک بی وفاو یک عالمه اشک در چشمانم.
آرزو دارم تنها یک راه برای بازگشت داشته باشم تا بتوانم همان دختر تنهای قصه ها باشم.
همان دختری که نه غمی در دل داشت و نه حتی لحظه ای دلتنگ کسی میشد.
همان دختری که برای خودش در رویاهایش آرزوهای شیرینی در سر داشت.
اگر میدانستم پایان قصه عشق اینگونه است اگر میدانستم در عشق بی وفایی ، و خیانت است
هیچگاه این قصه تلخ را آغاز نمیکردم.پایان قصه من و تو تلخ ترین پایانی است که هیچگاه حتی در خواب نیز آن را تصور نمیکردم.
از همان لحظه ای که عاشقت شدم و آن لحظات شیرینی که با تو سپری کردم پیدا بود که عشق من و تو هیچگاه پایانی نخواهد داشت،اما اینک پی برده ام که هیچ عشقی در این زمانه وجود ندارد.
اگر میدانستم پاسخ عشق به محبت هایم، اشکهایم، دلتنگی هایم ،شکنجه هایم ، سختی هایم،
اینهمه بی وفایی و بی محبتی و بی خیالی است هیچگاه عاشق نمیشدم.
آری گناه من عاشق شدن بود و اشتباه من با تو ماندن،
گناه خویش را میپذیرم و با خود عهد بسته ام که دیگر اشتباه نکنم!

[ شنبه پانزدهم مرداد 1390 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


دل بی کسم........

سر مزار من نشین ؛آخه دلم خیلی پره،شکنجه هایی که دادی دلمو داره می خوره........سر مزار من نشین آخه منم دل شکسته،بجای خونه دلت نشستم به زیر گل؛مزارمو تمیز نکن بذار روشو خاک بگیره،آخه گذاشتی یه جوون با یه دل پاک بمیره.......سجده به قبر نزن،روضه رو خاک من نخون،یادت نرفته که یه روز رفتیو دلمو کردی خون.........رو گونم اشک راه انداختی دلت نسوخت حالا که از تو دورم شدم میگی چرا دلم نسوخت؟گریه نکن بذار برو که خیلی دیر شده ....دل غریبو بی کسم زیر خاک اسیر شده....امیدوارم یادت نرفته که ...............

چراهمیشه آدما سر میدن به هوس؟؟؟

عشق توهم خائنه

 

 

[ جمعه سی و یکم تیر 1390 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


تقدیم به عشقم......

اگر بارید باران و من هم نبودم
اگر من ندیدم
مرا هم ببخش!
اگر شکل سرشار بودن
شبیه محبت
درون صدایم نیامد
مرا هم ببخش!
ببخشم اگر شکل باران نباریدم و
سوز سرما نفهمیده مردم
ببخشم !
که تقدیر تنهایی ام بود و من بازنده بودم
اگر بارید باران و من هم نبودم
اگر من ندیدم
مرا هم ببخش !
صدایم نکردی و
احساس قلبم نفهمیده رفتی
و در شکل بودن
ندانسته شعر نحیفم
نفهمیده خواندی
و پرواز صدایم
اگرچه برون بر نیامد ،
نشنیده گفتی
اگر فکر کردی که چشمم به تو گفت
نفهمیده آن شعر بد را شنفتی
نمی دانم از کجای شعرم بر آمد ،
ولی ...
اگر شعر هم برایت خوشایند خوبی نبود
مرا هم ببخش !
اگر بارید باران و
من شکل باران نباریدم
و سرودی و شکل نیایش نخواندم
اگر روز ابری به یادم نیامد
اگر من نگریستم شعر تو را
اگر چشم تو فقط با دلم پر گرفت
مرا هم ببخش !
اگر چه دل من گواه
که امروز
گناهی ندارم
ولی باز تو هم ای زیبای من
مرا هم ببخش !
دگر شعری از درون دلم بر نیامد ولی ...
ولی این شعر من را اگر کوچک و سرد و خوار است
بر من ببخش !

فقط خودت 

[ جمعه دوازدهم فروردین 1390 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


دلم عزاداره.....

خدای مهربون از کجا برات بگم؟از غصه هام که تمومی نداره یا از داغونیم؟خدایا ازت گله دارم آخه این همه غصه حق دل من نیست ،دیگه هیچ چیز منو سر شوق نمیاره ...حتی حوصله سر کلاس رفتن رو ندارم ،دوستام زنگ می زنن وهمش می گن دختر نمُردی انقد خوابیدی بابا پاشو بیا دلمون واست تنگ شده..اما من چسبیدم به دنیای خودم وهمه چیزرو تعطیل کردم .....فقط دلم می خواد دوستم زینب رو ببینم وبهش بگم چرا؟؟؟وقتی نرگس خبر فوتشو بهم داد انگار دنیا رو سرم خراب شدآخه زینب الان خیلی زود بود مرگ لباتو ببوسه،وای خدا چرا اینجوری شد؟زینب کجا؟مرگ کجا؟؟نه امکان نداره،این حقیقت نداره !!!من وزینب خیلی باهم صمیمی بودیم طوری که همیشه دستمون توی دست هم بودکه یه روز یه حلقه اورد وگذاشت دستم وگفت حالا شدی رویای من!! چقدر بهش خندیدم وفرداش منم یه حلقه گرفتم وگذاشتم دستش .......زینب جونم یادته که چقدر حرص خانوم قاسمی (ناظم مدرسه)رو در میاوردیم وبیشتر وقتها دم دفتر بودیم .اون روز یادته که نرگس کفششو سرکلاس آقای حیدری در آورده بود که بهش گفتم که کفشاتو بپوش خفه شدیم ولی اون لج کرد وگفت اصلا هم نمی


ادامه مطلب
[ چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


تیکه های دل شکستم...

نمی دونم یهوچی شده که چینی دلم از رو تاقچه ی روزگارسرخوردوافتادوشکستوصدتیکه شدشایدم هزارتیکه،شایدم بیشتر.مات ومبهوت نشستم بالای سرتیکه های شکسته ی دل کوچیکموبابغضی که داشت گلوموفشار می دادوخفم می کردباحسرت زل زدم به تیکه های دلم،هرتیکش یه جایی پرت شده،نمی دونم چیکارکنم؟باخودم می گم حالااین دل شکسته روچیکارکنم؟چطوری تیکه هاروبهم بچسبونم؟غیرممکنه،خم می شم وسعی می کنم تیکه هاروجمعشون کنم که بوسه های هرتیکه بادستای لرزونم یه خراش عمیق جامیذاره،بغضم می ترکه بااشکایی که سرازیر می شن به تیکه های شکسته ی دلم وقطرات خون جاری ازدستام که رو اونامی ریزن نگاه می کنم هق هق گریه هام همه جاروپرکرده می خوام دادبزنم،خداااااااااااااااااااا ولی نمی دونم چراسکوت می کنم شایدواسه خاطراینکه سکوت بلندترازفریاده.همینطورقطرات اشکم دارن سرازیر می شن که یهو سنگینی دستیو رو شونم احساس می کنم با اون چشای گریون سرموبرمی گردونم ،باورم نمیشه اون دست مهربون خداست که رو شونمه،خداپشت سرم وایستاده وبهم لبخندمی زنه،باگریه می گم:خداجون حالاچیکارکنم؟خدابالبخندهمیشگیش ازم می پرسه:مگه من خدای تونیستم؟باگریه می گم:چراهستی.میگه خوب خودم دلتومثل روز اولش می کنم ،خودم زخماتوخوبشون می کنم تاوقتی که دلت نشکسته بودنیازبه منوحس نمی کردی ولی بااین اتفاق به یادآوردی که من همیشه همراهتم وهواتو دارم ،بیااینم دلت که مثل روزاول صحیح وسالمه ودیگه نشونی از زخماتم نیستش.باورم نمیشدیه آن به خودم افنخارکردم که خدای به این مهربونی دارم پس فقط نگاش کردمولبخندزدم ولی توسکوتم خیلی چیزا بهش گفتم وازش تشکر کردم اونم لبخندی زدکه شاید زیباترین لبخندهستیه.....

[ سه شنبه سوم اسفند 1389 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


چندجمله باخدا....

 گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم …

گفتی: .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش می‌شد بهت نزدیک شم

گفتی: .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

گفتی :.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

 

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی

گفتی:.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

 

گفتم: با این همه گناه… آخه چیکار می‌تونم بکنم؟   

گفتی: .:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...

گفتی:.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

 

جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/

جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/


ادامه مطلب
[ جمعه بیست و نهم بهمن 1389 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


گفتگوی ماوخدا...

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم.

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده

او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!

خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو

نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد

ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد

[ جمعه هشتم بهمن 1389 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


رویایی دوباره برگشت...

ضد حال یعنی وقتی یه قرار لطیف تو اینتر نت داریconnectنشی.

ضد حال یعنی وقتی منتظر فیلم مورد علاقت هستی برق بره.

ضد حال یعنی بعد از کلی مخ زدن توی اینترنت همینکه بیای به نتیجه برسی اشتراکت تموم بشه.

ضد حال یعنی یه مانتو خوشگل بخری روز اول گیر کنه به صندلی پاره بشه.

ضد حال یعنی ساعت 7صبح بری سرکلاس استاد نیاد.

ضد حال یعنی بعد از اینکه کلی افه اومدی نمره ی زبانت بشه ۱۰.

ضد حال یعنی توی اتاقت فیلم نگاه میکنی همین که میرسه جای...مامان بیاد تو.

ضدحال یعنی نفر ۱۱ کنکور شدن.

ضد حال یعنی عشق یک طرفه.

ضد حال یعنی از سرویس دانشگاه جاموندن.

ضدحال یعنی با ماشین بابا جریمه شدن.

ضد حال یعنی سلام کنی جوابتو ندن.

ضد حال یعنی سرجلسه امتحان خودکارت تموم بشه.

ضد حال یعنی سوار تاکسی شی وسط راه بنزین تموم کنه.

بچه ها ازنظرشما ضد حال یعنی ...؟؟؟؟؟

[ شنبه چهارم دی 1389 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


خداحافظ.....

امشب بدجوردلم گرفته،گفتم بيام بنويسم شايديكم آروم بشم،راستش اومدم كه از دوستايي كه هميشه به رويايي سرمي زدن تشكركنم وبگم اين آخرين باريه كه مي نويسم وبيشتر براي خداحافظي اومدم،آره خداحافظي!!!ديگه بريدم وخيلي هم خستم كسي قدرموندونست ،خوب وبد،من ديگه رفتم تورابه خداسپردم گريه كن كه من ديگه رفتم،هيچ كسي ازم نپرسيدكه چرارنجيده قلبم،كوچه ها خاطراتم زنده باد من ديگه رفتم ،من نمي خوام كسي بفهمه كه چي شدوچرانموندم؟بي دليل وبي بهونه توبدون من ديگه رفتم ،روزاي پرازاميد واي شبهاي پرازستاره ،يادشون بخير اما افسوس ديگه رفتم‌،كاشكي يه نفربپرسه كه چرا وچي شد نموندم،كاشكي يه نفربدونه دلم گرفت و رفتم،چراهيچ كس نمي پرسه غم من چي بودتوي دنيا؟من واسه هميشه رفتم.....پونه وهستي و آرزوي عزيزم مرسي بابت همه چي بخصوص ايميلهاي زيبايي كه برام مي فرستين (پونه وهستي شب عاشورا يادتونه كه باهم بوديم وساعت 12شب برامون حليم نذري آوردن وهر3تامون پريديم روش) ومصطفي وحسين واميرعلی وپوياي عزيزازشما هم ممنونم كه هميشه بهم سرمي زديد ،ببخشيداگه بي ادبي كردم خلاصه ديگه حلالم كنيدواما توغريبه:غريبه مواظبش باش كه سپردمش به دستت ،خدانخواست قسمت من شه،غريبه نذاري عشقم تو حسرت خنده بمونه،غريبه وقتي داري عشق منو بغل ميگيري،نه اين نيست اين عشق من نيست،نه اين نيست حق من اين نيست،غريبه فكرنكني ناراضيم ياكه حسودم،عشق اون مرهم من بودواسه قلب كبودم،غريبه راستي ميگم عشق منو چه جوري مي بوسي؟؟؟؟اين حق من اين نبود...دل من باز گریست
قلب من باز ترک خورد و شکست
باز هنگام سفر بود
و من از چشمانت می خواندم
که به آسانی از این شهر سفر خواهی کرد
و از این عشق گذر خواهی کرد
و نخواهی فهمید....
بی تو این باغ پر از پاییز است...!



اين ديگه بار آخره دارم باهات حرف ميزنم
خداحافظ نا مهربون ميخوام ازت دل بكنم
سخته ولي من ميتونم سخته ولي من ميتونم
اين جمله رو اينقد ميگم تا كه فراموشت كنم ا

[ دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


تقسيم هستي....

روزقسمت بودخداهستي روقسمت كرد

خداگفت :چيزي ازمن بخواهيدهرچه كه باشدشماراخواهم داد،سهمتان را ازهستي طلب كنيدكه خدابسياربخشنده است.وهركه امدوچيزي خواست يكي بالي براي پريدن،ديگري پايي براي دويدن،يكي جثه اي بزرگ خواست وآن يكي چشمهاي تيز،يكي دربار راانتخاب كردويكي آسمان را دراين ميان كرمي كوچك جلو امدوبه خداگفت:خدايامن چيززيادي ازاين هستي نمي خوام نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ،نه بالي ونه پايي ونه آسمان ونه دريا،تنهاكمي ازخودت به من بده.وخداكمي نور به اوداد،نام اوكرم شب تاب شد.خداگفت:آن نوري كه باخود داردبزرگ است،حتي اگربه قدر ذره اي باشدتوحالاهمان خورشيدي كه گاهي زيربرگي كوچك پنهان مي شوي و رو به ديگران گفتآكاش ميدانستيد كه اين كرم كوچك بهترين راخواست زيراكه ازخدا جزخدانبايدخواست،هزاران سال است كه او روي دامن هستي مي تابدوقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است وكسي نمي داندكه اين همان چراغي است كه روزي خداآن رابه كرم كوچكي بخشيده است.

آقاي غريبه آشنا ازم سوال پرسيدي جوابش در ادامه مطلب هست برو بخونش


ادامه مطلب
[ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


اگه خدا ۲۴ ساعت گناه رو آزاد می کرد چی کار می کردی؟؟؟؟

سلام.... خيلي ها ازم اين سوال روتونظرات خصوصي پرسيدن كه خودم توي اون 24ساعت چي كار مي كردم؟ اگه دوست داری بفهمی رویایی تو اون روز چی کارمیکنه

ادامه مطلب روبزن...

سلام برمحرم

 سلام برحسین(ع)


ادامه مطلب
[ جمعه دوازدهم آذر 1389 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


نامه ای ازخدا........

می دانم هر از گاهی دلت تنگ می شود...
فقط کافیست خوب گوش بسپاری! و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!می دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود.همان دلهای بزرگی که جای من در آن است آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم.دلتنگی هایت را از خودت بپرس.و نگران هیچ چیز نباش!هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!اما من نمی خواهم تو همان باشی!تو باید در هر زمان بهترین باشی.نگران شکستن دلت نباش!میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.و جنسش عوض نمی شود ...و میدانی که من شکست ناپذیر هستم ...و تو مرا داری ...برای همیشه
!
چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد
...
چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای
...
چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،

صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام
!
درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...می خواهم شاد باشی ...این را من می خواهم ...تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا
.
من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد
.
شبها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟

اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!فقط کافیست خوب گوش بسپاری
!
و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن
!
پروردگارت
...
با عشق !

 

**************عیدغدیرمبارک***********

[ چهارشنبه سوم آذر 1389 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


از من به همه نصیحت:

دردتون رو فریاد بزنین،جار بزنین،بذارین همه‌ی دنیا بفهمن که دارین درد میکشین؛تا بعدِ مردن‌تون کسی ازتون طلبکار نشه که چرا مُردی...آدما بیخودی فریاد نمیکشن.. هرجا فریادی شنیدی، بدون کسی دردش اومده..

 آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟

deborah.mihanblog.com

[ جمعه بیست و هشتم آبان 1389 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


نامه ای ازجنس عشق........

سلام عموجون ،خوبي قربونت برم؟

عمواين اولين نامه اي كه برات مي نويسم نمي دونم ازكجاوچطوري شروع كنم؟ازاين كه بعدسالهاديدمت؟ازاينكه چقدردلتنگتم؟امروزفيلمي روديدم كه پرازفرشته بوده وتوقاطي اون فرشته هابودي بااين كه من تورونديده بودمت اماتوي اون همه فرشته توروشناختم،نمي دونم خوشحال باشم كه بالاخره ديدمت ياناراحت كه دستم بهت نمي رسه ؟بيشترخوشحالم بخاطرديدنت ،ازوقتي اين فيلم بدستم رسيدنمي دوني چندبارگذاشتمش ونگاهش كردم وهرباربيشتربرات بي قراري كردم عموي خوبم كاش مي تونستم حرفهاي دلموبرات بگم ،بگم كه من اينجاخيلي غمگينم،بگم دنياي من پرازتنهاييه، عموجون كاش مي تونستم الان اون احساسي روكه دارم بيان كنم اما دستام ياريم نمي كنن كه بنويسم مي خوام بنويسم كه چقدردوست دارم وهميشه به يادت بودم وهستم ،عمواينجاجات خيلي خاليه ، خدامراقب عموم باش اون فقط16سالشه نذاري يه وقت دلتنگ بشه خودت هميشه هواشوداشته باشه

خدانگهدارت عموي خوبم

برادرزادت:رویا

خداجون نمی دونی چه دلتنگم....خداجون نمی دونی چه غمگينم.....نمی دونی،نمی دونی خداجون.....گرفتار كدوم طلسم و نفرينم....نمی دونی چه سخته در به در بودن....مثل طوفان هميشه درسفر بودن....خداجون،خداجون نمی دونی....چه تلخه وارث درد پدر بودن.....دلم تنگه خداجون،خداجون دلم تنگه.....دلم تنگه از اين روزهای بی اميد....از اين شبگرديهای خسته و مايوس....از اين تكرار بيهوده دلم تنگه.....هميشه يك غم و يك درد و يك كابوس.....دلم تنگه خداجون،خداجون دلم تنگه......دلم خوش نيست،غمگينم خداجون......از اين تكرار بی رويا و بی لبخند،چه تنهايی غمگينی....كه غير از من همه خوشبخت و عاشق،عاشق و خرسند....به فردا دلخوشم،شايد كه فردا طلوع خوب خوشبختی من باشه....شبو با رنج تنهايی من سر كن......شايد فردا روز عاشق شدن باشه
دلم تنگه خداجون،خداجون دلم تنگه ......

[ دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


تولدرويا.....

تفلدم مبارك 

می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت ؟ جایی که می ری مردمی داره که می شکننت ، نکنه غصه بخوری تو تنها نیستی ، تو کوله بارت عشق می ذارم که بگذری ، قلب می ذارم که جا بدی ، اشک می دم که همراهیت کنه ، و مرگ که بدونی بر می گردی پیش خودم .......

[ شنبه بیست و دوم آبان 1389 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


فقط وفقط خدا......

سلام

این بار متفاوت تر ازهمیشه اومدم که دیگه ازاین به بعدواسه خداجونم بنویسم،امیدوارم خوشتون بیاد.....

یکی بودیکی نبود......

واقعاچراهمیشه هم توقصه هم توواقعیت یکی بودویکی نبوده؟؟واقعاچراهیچ وقت این یکی بااون یکی نبوده؟

چراهروقت این یکی عاشق اون یکی بود اون یکی حتی به فکرش نبوده؟چراهروقت بودبوده درمقابل نبودم بوده؟چرایکی همیشه تنهابوده؟بااین همه تفاسیرخوبه که تواین بودونبوداخدابوده.....همینم برای ماکافی بوده....

مرااینگونه باورکن ....کمی تنها....کمی بی کس...کمی ازیادهارفته...فقط خداترک مانکرده...خوبه خداجایی نرفته..بی شک مراگناهی هست....بی شک برای این گناه بخشایشی هست....بخشش وبخشنده ای هست...مرااینگونه بشناس.....

 

[ پنجشنبه بیستم آبان 1389 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


خدادلم تنگه

كاشكي يكي بودازدلم خبر داشت وكوه غموازدوشم برمي داشت...كاشكي يكي بودروي دلتنگي هام باعشق خوبش كمي مرهم مي ذاشت...هيشكي به فكرمنواين دلم نيست...هيشكي به فكرحل مشكلم نيست...كاشكي يكي بودبه كه خاطرمن يه قدم برمي داشت...دردودلامو پيش كي بخونم...به انتظارش چشم به دربمونم...تاكه يه روزي واسه هميشه غصه هارواز تودلم برونم...آهاي خداي مهربون،آهاي خالق هفت آسمون بيادل شكستمو به آرزوهاش برسون...تا به اميدتودلم نشه دوباره نصف جون....روزاي تاريك منوبه روشني ها برسون..........خسته شده دلم ازاين زمونه...كسي نيست قدرمنو بدونه.....كسي كه نيستي كه واسه هميشه بيادوبامنودلم بمونه........

دیگه خسته شدم خداجون بگوتاکی بایداینجوری دردبکشم ؟ازعشقش وخاطراتش متنفرم.........

خدااونی که واسش می مردم رفت وتنهام گذاشت دیگه کسی روندارم وقت دلتنگی سرروشونه هاش بذارم...دارم می ترکم خداخودت کاری کن من الان اینجابااین همه غصه واون درخواب نازه...کاش هیچوقت بهش نمی گفتم که دوستش دارم...کاش هیچوقت بهش نمی گفتم که واسه چشاش می میرم ....کاش هیچوقت بهش نمی گفتم به بودنش نیازدارم که اینجوری ترکم کنه بدون اینکه بگه واسه چی داره منوتنهامیذاره ....خداچرانمیادوبگه گناهم چی بود؟؟؟خودم خوب میدونم گناهم دوست داشتنش بود.....کجایی ببینی رویاچشاش قرمزه ازبس گریه کرده مگه چی ازت خواستم؟خواستم برام بمیری یابری ازآسمون برام ستاره بچینی؟یادته بهم می گفتی رویاتوتنهاعشقمی؟اون موقعا که ناراحت بودم دلداریم می دادی می گفتی تاوقتی بامنی نبینم غصه بخوریُ....آخ خداباورم نمیشه اون همه احساس مرده باشه!!!دیگه هیچ چیزی برام زیبانیست...چرارهام کردی؟وقتی رفتی نگفتی چی به سر رویامیاد؟چراولم کردی توی این دنیای تاریک؟چطورمی خوای خاطراتموفراموش کنی وبری دست یکی دیگه روبگیری؟چطورمی خوای جواب گریه هاموبدی؟؟؟خدادلم منم مثل توتنهاست فقط تومی تونی این دل شکستموآروم کنی خدامنوببخش اگه گلایه می کنم دیگه ازاین دنیات بیزارم......

[ دوشنبه هفدهم آبان 1389 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


من بجزتوکسی روندارم

اي خدابازدلم گرفته،بگوكه عشق من نرفته،آخه ازمن چي شنيده كه گذاشته ورفته؟چي ميشه برگرده،واسه عشقش پرازدردم،چه ها كه واسش نكردم اماوفاازعشقش نديدم

پاگذاشت رواحساسم وعشقشوتوقلب من كشت؟چرارفتي؟مگه ازت قول موندن نگرفتم؟يادته گفتي روياهيچ وقت تنهات نمي ذارم وهميشه كنارت مي مونم،پس چي شد؟چرارفتي ونموندي؟

مگه بدي من چي بودغيرازاين كه برات مي مردم؟مي گفتي عاشقمي ولي نبودي،امامن هنوزم برات مي ميرم،فقط نمي دونم چطورمي خواي زخمي روكه دلم گذاشتي خوبش كني؟

هان چطور؟؟توكه ازعشق وعاشقي چيزي نميدوني ،شايدم بلدي وواسه من اداشودرمياري،توبگوردپاتواز رو دلم چه جوري پاك كنم؟آن روزي كه بهم گفتي دوستم داري واقعاعشقتوباوركردم نمي دونم چراباورم شددوست داشتنت ،شايدم واقعادوستم داشتي......امااون همه عشق واحساس كجارفت؟نمي فهمم آخه مگه ميشه آدم انقدرعوض بشه؟چي بهت بگم كه لياقتت باشه؟

دلم بدجورازت گرفته...توكه منوتنهاگذاشتي باخاطراتت،رفتي وفكرشم نكردي كه منم خدايي دارم.....

مي دونم كه برمي گردي امابرو كه راست نبودي قسم به عشقم نخور،مي دوني سخته برام كه بخوام توروببخشم....من كه بجزتوكسي رونداشتم،كسي روكه وقت دلتنگي سرروشونه هاش بذارم وبهم بگه روياغصه نخورمن اينجاكنارتم.....اي سفركرده تونيستي كه ببيني دلم چه تنهاست....

[ شنبه پانزدهم آبان 1389 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


به خدا دوستت دارم

باز هم میخواهم بنویسم ... این بار متفاوت تر از همیشه ... غمگین تر از دیروز و شاداب تر از فردا ... این بار میخواهم قلمم را طور دیگر برقصانم ...این بار میخواهم تک تک رنگ های زندگیم تیره باشد ... تیره تر از دیروز ... روشن تر از فردا ... این بار میخواهم قلم خیسم را رها کنم ... این بار میخواهم در دلم بنویسم ... دگر حتی به کاغذ و قلمم هم اعتمادی نیست ... ترسم از این است که آنها نیز بروند با تمام خاطرات خوش ! ترسم از این است که اگر مدتی کنارم ماند و بعد دل خسته ام را تنها گذاشت نتوانم بمانم ... ترسم از این است اگر او برود تنها همدردم هم مرا در بیابان زندگی تنها گذارد ... جز او فقط اشک را دارم ... اگر او هم برود در این زندان تنهایی میسوزم ! آری ... میسوزم ... میسوزم تا به همگان ثابت کنم . با خودخواهیش دلم را سوزاند ...بال و  پرم را شکست ... جای پایم را از دل ش پاک کرد...! میسوزم تا به عشقم ثابت کنم او هم مرا تنها گذاشت ... آری ... با چهره ای پژمرده و خیس میسوزم تا به او ثابت کنم هنوز هم به امید او روز را به شب رساندم ... روی صندلی تک نفره به خواب میروم  تا به او ثابت کنم هنوز هم تنها بودم ... خداوندا ! تنها عشق من در این اوقات بی کسی ..... میـــــــــــدانم با رفتن من هیچ چیز تغییر نمیکند ٬ با رفتن من هیچ چشمی اشک بار نمیشود ... با سوختن من هیچ کس نمیسوزد ...  با مردن من هیچ کس نمیمیرد ... ! پس بار خدایا ... تو که همه ی اینها را میدانی چرا فرصت مرگ را از من گرفتی ؟ خدایا ... چه کسی خواهد چشمان تیره ی من هنوز به امید فردا باز باشد ؟! خدایا ... چه کسی خواهد گوش هایم هنوز صدای آمدن امید را بشنوند ؟! خدایا ... چه کسی خواهد لب های من نام امید را زمزمه کنند ؟!!!!!! هرگاه با خودم می اندیشم در میابم هیچ گاه خداحافظی تلخ تر از سلام نیست ... پس ٬ خداحافظ !!! شاید این خداحافظی آغاز سلامی دیگر نباشد ...  خدایا میسوزم هنوزم می سوزم  اخه من هر ثانیه  .و هرلحظه به یادش بودم اما اون  مثل  غریبه ها شده بود چـــــــــــــــــرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

[ پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


حقت همین بود

ضدحال اساسي

دخترجواني ازمكزيك براي يك ماموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شدپس ازدو ماه نامه اي ازنامزدمكزيكي خوددريافت مي كند:

لوراي عزيز:متاسفانه ديگه نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم وبايدبگويم كه دراين مدت ده بار به توخيانت كرده ام!!!!

ومي دانم كه نه تو نه من شايسته اين وضع نيستيم من راببخش وعكسي كه به تو داده بودم پس بفرست......باعشق:روبرت

دخترجوان رنجيده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همكاران ودوستانش مي خواهدكه عكس از نامزد،برادر،پسرعمو،پسردايي خودشان به اوقرض بدهند

وهمه آن عكس هاراكه كلي بودندباعكس روبرت نامزدبي وفايش دريه پاكت گذاشته وهمراه بايادداشتي برايش پست مي كندبااين مضمون:

روبرت عزيزمراببخش اماهرچه فكركردم قيافه تورابه يادنياوردم لطفاعكس خودت راازميان عكسهاي توي پاكت جداكن وبقيه رابه من برگردان....

[ چهارشنبه دوازدهم آبان 1389 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


توبيزارم كردي ازاين دنيا

سلام عشقم اميدوارم اينارو يه روزي بخوني فقط فقط به اين اميد مي نويسم دارم براهميشه ساكت مي شم دارم باهات وداع مي كنم گل نازم حلالم كن كه بايدازلحظه هات برم به جرمي كه نميدونم؟نمي دونم قول قرارمون چي شد؟روياي عاشقيمون كجارفت؟رفتن پرازدرده برام ،ديگه مي سپرمت به سرنوشت ،نفرين به اين قصه تلخ،نفرين به اين سرنوشت ،نفرين به تموم خاطره ها،حالاكه بهت نيازداشتم رفتي؟؟؟آخ خدا حسرت لمس بودنش به دلم موند....توكه مي گفتي تاته خط باهامي ،چرارفتي ودستوپاهاموبادردبستي ،هان چرارفتي؟؟رفتي چقدرراحت..ومن اينجاباتنهايي وغم نبودنت سرمي كنم...باوركني يانكني فاصلمون زياد شده ....ديگه بارآخره كه مي سپرمت به سرنوشت ...نمي دونم بايدبه چه جرمي ازيادت برم...............هميشه عاشقت مي مونم...خاطره هام پيشت بمونه آره عشقم ديگه كسي نيست كه باحرفاش آزارت بده ديگه تحمل ندارم يعني واسم طاقتي نمونده خيلي حرف دارم باهات اما هيچ وقت نخواستي گوش بكني كه درنبودت چي مي كشيدم منم مي خوام برم فقط يادت نره اگه اين ورا اومدي سرخاكم بياي تابدوني هنوزم چشم انتظارتم.....هنوزم دوست دارم،هنوزم مي ميرم برات، اماتومنودوست نداشتي  اما ناراحت نباش رويات جاش خوبه وهميشه برات دعامي كنه وهميشه به يادته بااينكه زيرخاك خوابيده ....يادته وقتي حرف ازمردن مي زدم چقدرناراحت ميشدي ...گلم ديدي بالاخره روياي تو هم مرد...........

دلت با من نبود.......

خداحافظ عشق من....

رويا....

[ شنبه هشتم آبان 1389 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


اگه بدوني چقدردلم واسه گرمي آغوشت تنگ شده

به ياداونم.....

حالاكه بود نبودم واسه اون فرقي نداره ، اون رو به خداسپردم تانگه دوستم نداره

هميشه به يادم اونم گرچه اون دوستم نداره، پس بذار اينو بدونه اين دلم به ياده اونه

اي خداخودت گواهي كه چطور دوستش مي داشتم

ولي اون منو نمي خواست جاي هيچ توضيح نداشتم

حالا كه من تنها وخسته با دلي آسون شكسته

توي اين عذاب روحم كه يارم ازم گذشته....

 

[ شنبه هشتم آبان 1389 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


من اينو دوست دارم

آهنگهایی بسیارزیبا

برای دانلودادامه مطلب روبزنید                   


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ششم آبان 1389 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


ولم کردی به جرمی که نمی دونم

رفتی ومرابادلتنگی هایم تنهاگذاشتی!

رفتی درفصلی که تنهاامیدم خدابودوترانه وتوکه دستهایت سایه بانی بودبربی کسی های من....توکه گمان می کردم ازتبارآسمانی دلتنگی هایم رادرمی یابی...توکه گمان می کردم ساده ای وسادگی ام راباور داری....وافسوس .....ساده ،ساده مثل دلتنگی های من وحتی ساده مثل سادگی هایم....من ماندم ویک عمرخاطره وحتی باورنکردم این بریدن را...کاش کمی ازآنچه درباورم بودی درباورت خانه داشتم.....کاش می فهمیدی صداقتی راکه درحرفم بودودرنگاهت نبود....کاش می فهمیدی....رفتی وگریه هاموراندیدی وحتی نفهمیدی من تنهاکسی بودم که....قصه به پایان رسیدومن هنوزدراین خیالم که چرابه تودل بستم...وچراتوبه این سادگی ازمن دل بریدی؟؟؟....که چراتوازراه رسیدی همنفس تک تک این ترانه هاشدی...ترانه هایی که گرچه درنبودتونوشته شدامافقط فقط مال تو بودکه سادگی ام راباورنکردی....گناهت رامی بخشم .....می بخشمت که ازمن دل بریدی وحتی ندیدی که بی تو چه برسرترانه هام می آید...ندیدی اشک هایی راکه قطره قطره اش قصه ی من بودوبغضی که ازهرچه بودازشادی نبود....بغضی که به دست تو شکست وچشمانی که ازرفتن تو غرق اشک شدوتوحتی به این اشک هااعتنا نکردی...اعنتانکردی به حرمت ترانه هایی که تنهاسهم من ازچشمات بود....به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفترترانه هایم خشک شد...به حرمت قدمهایی که باهم درآن کوچه ی همیشگی زدیم

[ سه شنبه چهارم آبان 1389 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]


من همون رویای پاکم

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comهرروزپسرکی فقیر برای سیرکردن قلبش سرکوچه ای به گدایی نگاهی می نشست ودختری نجیب برای دفع هفتادبلاصدقه ای می ا نداخت درکاسه چشمانشبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

گنجشک به خداگفت:لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی ام،سرپناه بی کسی ام بود،طوفان آن راازمن گرفت،خداگفت:ماری رادرراه لانه ات بودتاخواب بودی بادراگفتم لانه ات راواژگون کندآنگاه توازکمین مارپرگشودی،چه بسیاربلاهاازتوبه واسطه محبتم دورکردم وتوندانسته به دشمنی ام برخاستی

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

ازپشت شیشه های بزرگ دلتنگی گریه می کنم وآرزو دارم که کاش برای یک لحظه فقط یک لحظه آغوش گرمت رااحساس کنم می خواهم سرروی شانه های مهربانت بگذارم تادیگرازگریه کم نشوم

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

می خواستم تصویرباتوبودن رونقاشی کنم امافاصله دوریمان درصفحه کاغذجانمی شودکمی نزدیکتربیاتاباتوبودن روحس کنم

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

خواستم خودموگول بزنم همه  خاطراتم روانداختم یه گوشه ای وگفتم فراموش یه چیزی ته قلبم خندیدوگفت :یادمه

[ دوشنبه سوم آبان 1389 ] [ ] [ ...رویا ] [ ]